رضا قليخان هدايت

859

مجمع الفصحاء ( فارسي )

جهان بهر هنر من همى مثل زد و من * ز بهر رزق جهان‌گرد گشته همچو مثل تو كن كه جز تو هرآن را كه آزمون كردم * زبان تحسين گنگ است و دست احسان شل و له اى پسر نيك ز حد مىببرى كار جمال * با چنين حسن ز تو صبر كنم اينت محال چشم دارم كه سخن گويى با من پس ازين * كه چو طوطى شكرت گشت ز مرد پروبال روى بسيار بود ليك نه چونين به فروغ * حسن بسيار بود ليك نه زين‌سان به كمال وصلت از سال ندانم به كجا افتد باز * كه كنون بارى از ماه رسيده است به سال نه مرا شيوهء صبر و نه ترا عادت رحم * نه مرا طاقت هجر و نه ترا برگ وصال خون يك شهر ترا ريختنى از غمزه * فرصت رحم كجا دارى با اين اشغال دل بسى گويد كاب تو چو از سر بگذشت * روى بر خاك نه از جور وى و زار بنال ليك ظلم است به رخ خاك بسودن پس از آنك * مركب خاص خداوند بسودش به نعال سرور شرع مجير الدّين مخدوم جهان * كه دلش جمله سماحست و كفش جمله نوال